گنجور

 
ساغر کنگاوری

ندیده کس به جهان چون تو در جمال و جوانی

فدای جان تو گردد جهان که جان جهانی

تویی که پرتو حسن تو هیچ پرده نپوشد

چو آفتاب عیانی ز پرده‌های نهانی

برون نمی‍‌شود از سر هوای وصل تو هرگز

نمی‌رود ز دل پیر آرزوی جوانی

دلم ز دست تو دائم چگونه زار نباشد

که سست‌عهد نگاری و ترک سخت‌کمانی

مبین به طلعت زیبای گل به طرف گلستان

ببین در آینه تا در جمال خویش نمایی

دریغ و درد که با آن کمال حسن و لطافت

ره وفا نشناسی طریق مهر ندانی

نمی‌وان به کسی نسبت جمال تو دادن

که هر چه عقل تصور کند تو برتر از آنی

نشان عزت و ذلت چه سان دهم به تو ساغر

به پیش خویش چو خواری به آن عزیز جهانی