گنجور

حکایت شمارهٔ ۲۶

 
سعدی
سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان
 

یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودم و سحر در کنار بیشه ای خفته شوریده ای که دران سفر همراه ما بود نعره ای برآورد و راه بیابان گرفت و یک نفس آرام نیافت چون روز شد گفتمش آن چه حالت بود گفت بلبلان را دیدم که بنالش در آمده بودند از درخت و کبکان از کوه و غوکاندر آب و بهایم از بیشه. اندیشه کردم که مروّت نباشد همه در تسبیح و من به غفلت خفته.

دوش مرغی به صبح می‌نالید

عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش

یکی از دوستان مخلص را

مگر آواز من رسید به گوش

گفت باور نداشتم که ترا

بانگ مرغی چنین کند مدهوش

گفتم این شرط آدمیت نیست

مرغ تسبیح گوی و ما خاموش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌نبشه | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

خسرو شکیبایی » 12 حکایت از گلستان سعدی » یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودم و سحر در کنار بیشه ای خفته...

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

Lord_Alireza نوشته:

عاشق این شعرم خیلى ازش خاطره دارم یادش بخیر خیلى دنباله این شعر بودم با تشکر از ادمین ایران دوست

امین کیخا نوشته:

غوک را چغز بر وزن نغز هم می گویند بولفتح بستی شعری دارد
هرچند که درویش پسر فغ زاید در چشم توانگران همه چغز اید
و ان یعنی اگر فقیری فرزندی شاهوار بیاورد هم توانگران انرا غوکی حساب می کنند

سحر نوشته:

عاااااااااااالی دنبال شعر بودم که اینجا پیداش کردم ممنون

مهدی بهلولی نوشته:

هنگام سپیده دم خروس سحری دانی که چرا همی کند نوحه گری
یعنی که نمودند آیینه صبح کز عمر شبی گذشت و تو در بی خبری

سید قاسم نوشته:

به نظرم شیخ بزرگوار اشاره ای به ایات عدیده و بخصوص ایه ۴۹ سوره نحل مصحف شریف نموده

کانال رسمی گنجور در تلگرام