گنجور

 
رفیق اصفهانی

مرا در جسم تا جان آفریدند

به جانم مهر جانان آفریدند

مرا روزی گریبان چاک کردند

که آن چاک گریبان آفریدند

جهان آن روز برگردید از من

که آن برگشته مژگان آفریدند

پریشان خاطرم کردند روزی

که آن زلف پریشان آفریدند

ترا درمان من دادند آن روز

که بهر درد درمان آفریدند

نخستین ماه رخسار تو دیدند

وزان پس ماه تابان آفریدند

مزن بر من برندی طعنه زاهد

ترا این و مرا آن آفریدند

ترا پاکیزه دامان خلق کردند

مرا آلوده دامان آفریدند

من و او را رفیق از بدو ایجاد

گدا کردند و سلطان آفریدند

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عراقی

نگارا، جسمت از جان آفریدند

ز کفر زلفت ایمان آفریدند

جمال یوسف مصری شنیدی؟

تو را خوبی دو چندان آفریدند

ز باغ عارضت یک گل بچیدند

[...]

ناصر بخارایی

در آن روزی که خوبان آفریدند

تو را بر جمله سلطان آفریدند

تو را دادند توقیع سعادت

پس آنگه روح انسان آفریدند

ملاحت در تو یکسر جمع کردند

[...]

شمس مغربی

ز قدت سرو بستان آفریدند

ز رویت ماه تابان آفریدند

ز حسن روی تو تابی عیان شد

از آن خورشید رخشان آفریدند

ترا سلطانی کَونین دادن

[...]

نظام قاری

در آن روزی که خوبان آفریدند

ترا بر جمله سلطان آفریدند

چو دیبای زر افشان آفریدند

درش گوی گریبان آفریدند

بسان غنچه دروی دگمه بنمود

[...]

کوهی

ز رویت ماه تابان آفریدند

دلمرا چرخ گردان آفریدند

چو لعلت از تبسم نکته ای گفت

از آن لب جوهرجان آفریدند

ز خاک کوی او گردی چو برخاست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه