گنجور

 
رفیق اصفهانی

ز خلق تا اثر و از جهان نشانی هست

ز حسن و عشق حدیثی و داستانی هست

ز داغ درد توام تا به جسم جانی هست

دل پر آتش و چشمان خون فشانی هست

به جز نیاز نباشد نماز پیران را

به کشوری که چو تو نازنین جوانی هست

جدا ز شاخ گل خود دلم برد حسرت

به طایری که به شاخیش آشیانی هست

کسی که دل به دلارام و جان به جانان داد

کجاش فکر دلی، کی خیال جانی هست

به روی و کوی تو شادم چنان که پندارم

به غیر از این نه گلی و نه گلستانی هست

بود حیات ابد روز وصل یار رفیق

جز این نباشد اگر عمر جاودانی هست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
قطران تبریزی

بدست تو ملکا ملک خسروانی هست

بدین جهانت فرمان و کامرانی هست

تو یادگار فریدون و آن جمشیدی

ز هر دو بر دل و دیدار تو نشانی هست

همه سعادت و تایید از آسمان خواهند

[...]

اوحدی

ز عشق اگر چه به هر گوشه داستانی هست

سری چنین نه همانا بر آستانی هست

بیا، که با گل رویت فراغتی دارم

ز هر گلی که به باغی و بوستانی هست

اگر بخوان تو از لاغری نه در خوردیم

[...]

کلیم

اگر ز هستی ما نام بینشانی هست

در آشیان هما مشت استخوانی هست

جمال اختر بختم نمی شود زایل

چو شمع دایم در طالعم زیانی هست

تو بیزبانی ما را حریف حرف نئی

[...]

قدسی مشهدی

ز بوی او به دل غنچه ارمغانی هست

ز داغ من جگر لاله را نشانی هست

به باغ رفتم و داغم چنان که پنداری

مرا به غنچه ز دلبستگی گمانی هست

گریزم از نفس خلق وقت دلتنگی

[...]

طبیب اصفهانی

چو بگذری به تل عاشقان دکانی هست

در آن دکان چو نکو بنگری جوانی هست

یکی جوان که زآوازه نکوئی او

نهی چو گوش بهر کوچه داستانی هست

گمان مکن که چو آن عارض و چو آن قامت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه