آن را که به کف سیمی و در دست زری نیست
در بر بت سیمن بر و زرین کمری نیست
شادم که مرا یار اگر از سر یاری
باری نظرش نیست نظر با دگری نیست
هرگز سحری نیست شب تیره ی ما را
با آنکه شبی نیست که او را سحری نیست
گر دختر رز فی المثل از شیرهٔ جانست
تلخست اگر از کف شیرین پسری نیست
زان نیست رفیقم خبر از خویش که از یار
آن را خبری هست که از خود خبری نیست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و احساسات عمیق انسانی است. شاعر از درد و شوق خود سخن میگوید و نشان میدهد که عشق و زیبایی وجود دارد. او میگوید که تنها نیاز به عشق و وصل یار حقیقی است و در غیر این صورت، زندگی بیمعناست. شاعر به شدت به محبوب خود وابسته است و او را تنها منبع شادی و امید میداند. همچنین، از حسرت و دوری از محبوبش نیز ابراز نارضایتی میکند و بیان میکند که زندگی واقعی تنها در وصال یار معنا پیدا میکند.
هوش مصنوعی: کسی که财富 و زر و زیور ندارد، نمیتواند به زیبایی و جاذبهای که از سیم و زر برخوردار است، دست یابد. در واقع، بودن در کنار زیباییهای مادی مانند بتهای فریبنده و زینتهای گرانبها، بدون داشتن نعمتهای مادّی، ممکن نیست.
هوش مصنوعی: من خوشحالم که محبوب من، حتی اگر نخواهد به من توجه کند، باز هم هیچ توجهی به کسی دیگر ندارد.
هوش مصنوعی: در این شب تاریک، هرگز صبحی برای ما نخواهد بود، هرچند شبی وجود ندارد که صبحی برای آن نیاید.
هوش مصنوعی: اگر دختر بهار همانند گل رز شیرین است، پس اگر از محبت و عشق دور باشد، تلخی زندگی را تجربه خواهد کرد. از سوی دیگر، هیچ پسری نیست که بتواند او را با شیرینی خود خوشحال کند.
هوش مصنوعی: دوست من از حال و روز خود چیزی نمیداند، اما از یار خبری دارد؛ در حالی که خود نیز خبری از حال و روزش ندارد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای میر جهانگیر چو تو دادگری نیست
چون تو بگه کوشش و بخشش دگری نیست
ناداده ترا گردش گردون شرفی نیست
نسپرده ترا طایر میمون هنری نیست
بر روی زمین رزمگهی نیست که تا حشر
[...]
عشق رخ تو بابت هر مختصری نیست
وصل لب تو در خور هر بی خبری نیست
هر چند نگه میکنم از روی حقیقت
یک لحظه ترا سوی دل ما نظری نیست
تا پای تو از دایرهٔ عهد برون شد
[...]
در ده خبر است این که ز مه ده خبری نیست
وین واقعه را همچو فلک پای و سری نیست
عقلم که جهان زیر و زبر کرد به فکرت
بی خویش از آن شد که ز خویشش خبری نیست
جان سوخته زان شد که از آنها که برفتند
[...]
از سوز دل مات همانا خبری نیست
کاین ناله شبهای مرا خود سحری نیست
هستند تو را عاشق بسیار ولیکن
دلسوخته در عشق تو چون من دگری نیست
از بهر دوای دل پر درد ضعیفم
[...]
ای خرده شناسان که بانواع فضایل
ارباب شرف را چو شما راهبری نیست
حیف است که با این هنر و فضل شما را
از حال دل مردم دانا خبری نیست
سرمایه سودش چه کنی محنت و رنج است
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.