گنجور

 
رفیق اصفهانی

گر رفت جان و جسمم شد خاک آستانت

جسمم فدای جسمت جانم فدای جانت

در باغبانی تو عمرم گذشت، لیکن

در عمر خود نچیدم یک گل ز گلستانت

ای گلبن نزاکت تا چند یابد از تو

گلچین نصیب و ماند بی بهره باغبانت

زینسان که رشک دارم بر آشنایی تو

پرسم چگونه نامت جویم چه سان نشانت

نامهربان به خویشم غم نیست گر ببینم

آنست غم که بینم با غیر مهربانت

کرده است در دل و جان صد رخنه مردمان را

مژگان چون خدنگت ابروی چون کمانت

پامال کرده سرها وز دست برده دلها

پای گران رکابت دست سبک عنانت

در کوی یار افغان کم کن رفیق ترسم

رنجد لطیف طبعش از ناله و فغانت