گنجور

 
رفیق اصفهانی

آن می که هست آّب خضر شرمسار از آن

ساقی بیا و یک دوسه ساغر بیار از آن

این نیم جان که هست مرا سود با منست

گیری بهای نیم نگه گر هزار از آن

گفتی کنم بزخم دگر کار تو تمام

زحمت مکش دگر که گذشته است کار از آن

بر مهر و ماه گر گذری با چنین جمال

گیری شکیب ازین و ربایی قرار از آن

سوی نگارخانه ی چین رو که بسترند

تمثالهای مانی صورت نگار از آن

آنی که حال صد چو منی گر دهی بباد

بر دامن دلت ننشیند غبار از آن

جنس گرانبهاست محبت ولی رفیق

از ما نمی خرند به مفت این دیار از آن

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیر شاهی

چشم تو خورد باده و من در خمار از آن

آن غمزه کرد شوخی و من شرمسار از آن

بیمار عشق را ز مداوا چه فایده

فارغ شو ای طبیب، که بگذشت کار از آن

چون دور لاله، عهد جوانی گذشت و ماند

[...]

شاهدی

ما را درون پرآتش و غافل نگار از آن

لعلش شراب کوثر و ما را خمار از آن

گفتم به طول عمر شود کارم از تو راست

جانم رسید برلب و بگذشت کار از آن

روزی به عمر نسبت قد تو کرده ام

[...]

محتشم کاشانی

رویت که هست صورت چین شرمسار از آن

نقشی است دقت ید صنع آشکار ازان

تحریر یافت صورت و زلفت ولی هنوز

در لرزه است خامه صورت نگار ازان

بر نخل ناز پرور او هرکه بنگرد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه