گنجور

 
رفیق اصفهانی

آن می که هست آّب خضر شرمسار از آن

ساقی بیا و یک دوسه ساغر بیار از آن

این نیم جان که هست مرا سود با منست

گیری بهای نیم نگه گر هزار از آن

گفتی کنم بزخم دگر کار تو تمام

زحمت مکش دگر که گذشته است کار از آن

بر مهر و ماه گر گذری با چنین جمال

گیری شکیب ازین و ربایی قرار از آن

سوی نگارخانه ی چین رو که بسترند

تمثالهای مانی صورت نگار از آن

آنی که حال صد چو منی گر دهی بباد

بر دامن دلت ننشیند غبار از آن

جنس گرانبهاست محبت ولی رفیق

از ما نمی خرند به مفت این دیار از آن