گنجور

 
رفیق اصفهانی

به غیر دل که کند تا سحر فغان با من

بشب فراق تو کس نیست همزبان با من

ترا نمی کند ای ماه مهربان با من

ببین چه می کند از کینه آسمان با من

به جان تو که گرم دوستی تو باکی نیست

شوند دشمن اگر جمله ی جهان با من

مرا تو دشمن و من دوستم ترا تا کی

من این چنین به تو باشم تو آنچنان با من

خوش است غیر ز جورت به من وزین غافل

که جور فاش تو لطفی بود نهان با من

ازین بقید تنم جان پاک مانده که هست

سگ تو رام به این مشت استخوان با من

نمی شود که نباشد کنار من پرخون

رفیق تا بود این چشم خونفشان با من

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ناصر بخارایی

وفا نمی‌کند آن یار مهربان با من

جفا همی‌کند آن شوخ دلستان با من

مرا چو عمر عزیزست و ناگزیر ولی

وفا نمی‌کند آن عمر یک زمان با من

من از موافقت یار برنخواهم گشت

[...]

میلی

به بزم دوش چنان بود همزبان با من

که غیبت دگران داشت در میان با من

چنان ز عشق نهانم رقیب بی‌خبر است

که می‌کند سخن از صحبت نهان با من

ز من رمیده، همانا شنیده از جایی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه