گنجور

 
رفیق اصفهانی

بیا ای بت دمی در کعبه از بتخانه مسکن کن

بگردان کعبه را بتخانه زاهد را برهمن کن

مکن محرومم از فیض نگاه گاه گاه خود

به چشم مرحمت گاهی نگاهی جانب من کن

کشد تا سرو و گل شرمندگی زان عارض و قامت

گهی مأوا به بستان گیر گاهی جا به گلشن کن

ندانی گر یقین حال دل ما و دل خود را

گمان شیشه و خارا قیاس سنگ و آهن کن

کنی تا چند هر شب شمع بزم غیر آن رخ را

شبی بزم مرا زان ماه عارض نیز روشن کن

ترا با دوست کاری نیست چون جز دشمنی کردن

به دشمن ناتوانی دوست را ای دوست دشمن کن

قبای هستیم دست اجل گو بی تو چاک ای دل

ز دامن تا گریبان وز گریبان تا به دامن کن

رفیق اکنون که ناوک بر نشان می افکند جانان

بلی جان را نشان ناوک آن تیرافکن کن

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
بابافغانی

مرو ای همنشین بیرون نگه در آتش من کن

چراغ گلخن از داغ دل دیوانه روشن کن

برون آ سرو من امشب چراغ حسن بر کرده

فضای کوی خود بر عاشقان وادی ایمن کن

دلی دارم مثال آینه ای طوطی قدسی

[...]

وحشی بافقی

مرا با خار غم بگذار و گشت باغ و گلشن کن

پی آرایش بزم حریفان گل به دامن کن

تو شمع مجلس افروزی ، من سرگشته پروانه

مرا آتش به جان زن دیگران را خانه روشن کن

مکن نادیده وز من تند چون بیگانگان مگذر

[...]

جویای تبریزی

برون آی از نقاب و مشهدم را رشک ایمن کن!‏

چراغی بر مزار کشتگان خویش روشن کن!‏

گل شب زنده داری از ریاض زندگانی چین

‏ متاع فیض بر بالای هم چون ماه، خرمن کن!‏

ز کتمان غمش تنگ آمدم، بی طاقتی رحمی

[...]

سحاب اصفهانی

ز خاک کویش ای دل گاه‌گاهی دیده روشن کن

وگر ز آن هم نه‌ای خرسند یاد از حسرت من کن

پی آسایش ای مرغ چمن در دام مسکن کن

شوی هر گه که دل تنگ از اسیر یاد گلشن کن

به آن حالم که در دل داشت شوق دیدنش عمری

[...]

صامت بروجردی

بیا ای دل دمی بنشین و گوش هوش با من کن

ز دریای نصیحت گوهر غلطان به دامن کن

در این دشت مخوف هولناک پر خطر اول

ز خوف رهزنان دهر جان خویش ایمن کن

بیفشان در زمین سینه تخم معرفت آنگه

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه