گنجور

 
صامت بروجردی
 

بیا ای دل دمی بنشین و گوش هوش با من کن

ز دریای نصیحت گوهر غلطان به دامن کن

در این دشت مخوف هولناک پر خطر اول

ز خوف رهزنان دهر جان خویش ایمن کن

بیفشان در زمین سینه تخم عرفت آنگه

به روز تنگدستی حاصلی بر چین و خرمن کن

کلام نیستی را نقش کن اندر نگین دل

وز آن خاتم سجل هستی خودرا مزین کن

چرا آسوده مانند شیطان دشمنی داری

بنه تیر تفکر در کمان و رفع دشمن کن

ز قاف قاب قوسینت فراتر منزلی باشد

که می‌گوید که در این توده خاکی نشیمن کن

سرت را گر هوای سرفرازی باشد اندر سر

کمند منتدون همتان بیرون ز گردن کن

ندیدی رنگ زردی گر تو از بهتر طمع مردی

قبائی هست مردی بر نت بر خویش احسن کن

تو ابرو را ز سختیهای این عالم مکن برچین

پس آنگه نرم با سرپنجه چون داود آهن کن

گل راحت نچیده در جهان جز لاله حسرت

تو هم چون جغد در ویرانه باش و ترک مسکن کن

اگرچه زنده خود را ز خیل مردگان بشمر

بیا بر روی نعش خویشتن بنشین و شیون کن

اگر یکرویی زال جهان را امتحان جویی

بیا یک لحظه پشت خود بدین کار پر فن کن

ز اشک شرمساری روغنی ترتیب ده هر شب

چراغی در شبسان وجود خویش روشن کن

چنان پندار کاینک موسم یوم‌الحساب آمد

تو پیشاپیش جمع دخل و خرج خود معین کن

لباسی خوش‌نما تر از لباس عیب پوشیدن

نباشد ورنه می‌گفتم تو او را کسوت تن کن

لباسی خوش‌نماتر از لباس عیب پوشیدن

نباشد ورنه می‌گفتم تو او را کسوت تن کن

کریمست و کریمان جهان را دوست می‌دارد

تو خود را متصف بر هر صفحات حی ذوالمن کن

اگر عمردرازیچون مسیحا در نظر داری

نخواهی نیم ره گر بر زمانی ترک سوزن کن

در این دنیا که مالش مار و جاهش چاه می‌باشد

ز چاه سرکشی خود را برون مانند بیژن کن

چو آخر خاک می‌گرد اگر لاغر اگر فربه

تو تن از خوردن مرغ و مسمی بی‌مسمن کن

ندارد قابلیت اینقدر یک مشت خاک ما

منیت از سر بگذار و کم دعوی من من کن

چرا از همرهان خویش بر جا مانده «صامت»

بطلی منزل و مقصود لختی گرم توسن کن