گنجور

 
رفیق اصفهانی

نداده هیچ جایی شور عشقی هیچ کس یادم

اگر دشتست مجنونم اگر کوه است فرهادم

اگر چه رفتی و بردی قرار از جان ناشادم

به این شادم که نتوانی روی یک لحظه از یادم

ترا هر روز افزون می شود بیداد و من با خود

در این اندیشه ام کز لطف روزی می دهی دادم

خرابم کرد چشمت از نگاهی چشم آن دارم

که از چشم عنایت بار دیگر سازد آبادم

به گوشش کی رسد با این ضعیفی ناله ام یارب

بیفکن در دل او تا کند گوشی به فریادم

ز سرو و گل چه حاصل سرو قد گلعذار من

که تا گرداند از گل، فارغ و از سرو آزادم

رفیق آن عندلیب ز آشیان دورم در این گلشن

که تا از بیضه بیرون آمدم در دام افتادم

 
نسک‌بان: جستجو در متن سی‌هزار کتاب فارسی
sunny dark_mode