گنجور

 
رفیق اصفهانی

به کوی یار باشد مدعی را راه و مسکن هم

چه خوش بودی اگر بودی در آن کو مسکن من هم

مگو ای باغبان وصف گل و گلشن که بی آن گل

نه سیر گل هوس دارد دلم نه گشت گلشن هم

چنین کز درد هجران زار می گریم عجب نبود

که گرید بر من و بر زاری من دوست، دشمن هم

مرا خواهی بکش خواهی بسوزان شمع سان اما

که نه پروای کشتن باشد و نه بیم مردن هم

همین تار است نه بی روی تو بر من شب تیره

که تاریکست بی روی تو بر من روز روشن هم

تویی آن سرو قد گلعذار اکنون که باشد کم

چو قدت سرو در بستان چو رویت گل به گلشن هم

به دیر و کعبه با این قد و رخ گر ای صنم آیی

ز کیش خویش می آید برون زاهد، برهمن هم

صبوری پیشه کن چندی رفیق آه و فغان کم کن

کزین آه و فغان آخر تو رسوا می شوی من هم