گنجور

 
رفیق اصفهانی

ای کرده جوانی تو پیرم

مپسند که از غمت بمیرم

گر کار به جان رسد دل از جان

برگیرم و از تو برنگیرم

تا طور تو گشت دلپسندم

تا طرز تو گشت دلپذیرم

جز ذکر تو نیست بر زبانم

جز فکر تو نیست در ضمیرم

هر روز ز جان و هر شب از دل

بی روی تو ای مه منیرم

تا کی به ملک رسد خروشم

تا کی به فلک رسد نفیرم

ابروی تو می کشد به تیغم

مژگان تو می زند به تیرم

گوید کشمت به تیغ اما

ترسم بکشد رفیق دیرم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مولانا

زنهار مرا مگو که پیرم

پیری و فنا کجا پذیرم

من ماهی چشمه حیاتم

من غرقه بحر شهد و شیرم

جز از لب لعل جان ننوشم

[...]

سعدی

گر من ز محبتت بمیرم

دامن به قیامتت بگیرم

از دنیی و آخرت گزیر است

وز صحبت دوست ناگزیرم

ای مرهم ریش دردمندان

[...]

اوحدی

صد بار ز مهرت ار بمیرم

یک ذره دل از تو بر نگیرم

از شهرم اگر برون کنی سهل

بیرون مگذار از ضمیرم

از من نسزد شکایت تو

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه