گنجور

 
ادیب صابر

خداوندا زدوران زمانه

دلم از غصه چون دیگ است در جوش

همی سوزد جهان هر ساعتم دل

همی مالد فلک هر لحظه ام گوش

دراین فکرت چگونه خوش بود دل

براین حیرت چگونه می شود نوش

به نکبت طبع من چون غم تبه کار

ز محنت روز من چون شب سیه پوش