چنان رفتم من بیاعتبار از خاطر شادش
که گر میبیندم صد ره، نمیآید زمن یادش
خوش آن ساعت که رحمش باز دارد چون ز آزارم
کند بیاعتدالیهای خویی، گرم بیدادش
بنای شهر بند عافیت کردم، ندانستم
که عشق خانه ویران ساز، خواهد کند بنیادش
شهید خنجرت هر چند از خود بی خبر باشد
خبردارش کند بیتابی دل، چون کنی یادش
به جان از ناله میآورد میلی، دوش مردم را
اگر هر دم نمیشد بیخودی مانع ز فریادش
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از احساس بیاعتباری و فراموشی خود در برابر محبوب سخن میگوید. او به این موضوع اشاره میکند که حتی اگر محبوبش او را ببیند، به یادش نمیآید. شاعر در آرزوی لحظهای است که محبوبش به او توجه کند و از آزارش دست بردارد. او به عشق اشاره میکند که باعث ویرانی و شکستن آرامش او میشود. همچنین به نحوه تأثیر عشق بر دل و نالههای او اشاره میکند و این که چگونه عشق و یاد محبوبش مانع از ابراز احساساتش میشود. در کل، شعر به تلاطمهای عاطفی و دلتنگیهای عاشقانه پرداخته است.
هوش مصنوعی: به قدری از خاطر او دور شدهام که حتی اگر به دفعات او را ببینم، یاد من برایش نمیآید.
هوش مصنوعی: ساعت خوشی است که محبت و مهربانی او باعث شود از آزار و اذیت من کم کند، زیرا او با رفتارهای بیپروا و ناعادلانهاش به من آسیب میزند.
هوش مصنوعی: من شهری از آسایش و آرامش درست کردم، اما نمیدانستم که عشق میتواند آن را ویران کند و بنیادش را از بین ببرد.
هوش مصنوعی: اگرچه شهید با دلی بیخبر از خود است، اما یاد تو و دلتنگیات او را خبر میکند و به یاد تو میاندازد.
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که فردی از شدت غصه و فریاد به شدت بانگ میزند و اشتیاقی به ابراز احساساتش دارد. او میگوید که اگر هر لحظه موانعی بر سر راه او نمیبود، شور و هیجانش در فریاد زدن مردمی که در اطرافش هستند، بیشتر نمایان میشد. در واقع، ناله و غم او آنچنان عمیق است که اگر محدودیتها وجود نداشته باشد، میتوانست اوج احساساتش را بهراحتی نشان دهد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
نیاید گر چه هرگز از فرامش گشتگان یادش
غلام آن سر زلفم که در هم می کند بادش
به مکتب دانشی ناموخت جز آزار مسکینان
که داند تا کدامین سنگدل بوده ست استادش
اگر چه پاس دلها نازنین من نمی دارد
[...]
غنیمت دار دور گل که بر باد است بنیادش
همین میگویدت بلبل، نهای واقف ز فریادش
چو سرو از همت عالی، به دست آور گلاندامی
وگر دستت دهد جامی، چو نرگس گیر بر یادش
بهشت آسا شده بستان، شراب از حور می بستان
[...]
در این گلشن چه سازد بلبل از زاری و فریادش
چو سوی عاشقان میلی ندارد سرو آزادش
خوش است این باغ رنگین، لیک نتوان دل در او بستن
که بوی آشنایی نیست در نسرین و شمشادش
چنین کان غمزه را تعلیم شوخی میدهد چشمت
[...]
بحمدالله که جان دادم بدان تلخی ز بیدادش
که از من، تا قیامت، لذت آن می دهد یادش
به راهش مشت خاکی از وجودم مانده و شادم
که نتواند ز بس گرمی به نزدیک آمدن بادش
دم مردن ز بیم آن دهد کامم که بعد از من
[...]
چه سازد صنعت مشاطه با حسن خدادادش ؟
ز طوق قمریان خلخال دارد سرو آزادش
نمی دانم ز خونریز کدامین صید می آید
که می پیچد به خود چون زلف جوهر تیغ فولادش
زبس از زلف او در شانه کردن مشک می ریزد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.