در نیکوئی آفت جهان شد
نیکوتر از این نمی توان شد
آن عارض چون هلال شد بدر
آن قدر چو نارون روان شد
هم فتنهٔ خاص گشت و هم عام
هم آفت پیر و هم جوان شد
سرحلقه ی مهوشان شیراز
سر خیل بتان اصفهان شد
چشمش بکرشمه قصد دل کرد
ابروش به عشوه خصم جان شد
در حسن و کمال شد فسانه
در غنج و دلال داستان شد
گفتم که شود بلای جان ها
بالا چو کشید آن چنان شد
شد فته زمان زمان به خوبی
تا فتنه ی آخرالزمان شد
عشقی که رفیق پیش از این داشت
صد مرتبه بیشتر از آن شد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر دربارهٔ عشق و غم آن است. شاعر به این نکته اشاره میکند که غم عشق، کم از غمهای دیگر نیست و کسی که عاشق است، غمهای فراوانی را در دل دارد. همچنین تعریف زیباییهای معشوق و احساسی که به وجود میآورد، در شعر به وضوح دیده میشود. شاعر با تأکید بر زیبایی و فضیلت معشوق، میگوید که اگر طبیب نیز نتواند به دردش چارهای کند، غمهایش همچنان پایدار خواهد ماند. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که نمیتوان عشق را با هیچ چیز دیگری مقایسه کرد و عشق واقعی فراوان زحمت و رنج به همراه دارد.
هوش مصنوعی: در خوبی و نیکی، آفت و مشکل دنیا همیشگی است و نمیتوان به سطحی بهتر از این رسید.
هوش مصنوعی: چهره آن دختر مانند هلال ماه زیبایی دارد و صورتش به اندازهای درخشان و دلربا است که مانند آتش میسوزاند و جان را به وجد میآورد.
هوش مصنوعی: فتنه هم خاص و هم عمومی شد، به طوری که هم جوانان و هم پیران تحت تأثیر آن قرار گرفتند.
هوش مصنوعی: سرآمد و برتر از دیگر زیباییها و مهویتهای شهر شیراز، به مانند فرماندهی در جماعت بتهای شهر اصفهان ظاهر شد.
هوش مصنوعی: چشم او با زیباییاش دل را هدف قرار داد و ابرویش با ناز و عشوهگری جان را در خطر انداخت.
هوش مصنوعی: در زیبایی و کمال، او به یک افسانه تبدیل شد و در ناز و لطافت، داستانی جذاب را شکل داد.
هوش مصنوعی: گفتم که اگر بلای جانها بالا برود، چه خواهد شد؟ اما وقتی که آن بلا بالا رفت، اوضاع به شدت تغییر کرد.
هوش مصنوعی: زمانه به خوبی و خوشی سپری شد، تا اینکه فتنه آخرالزمان آغاز گشت.
هوش مصنوعی: عشق رفیق قبلاً به تو بیشتر از قبل شده است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چون دید عیان جمال محبوب
از حد مکان به لامکان شد
قصه چه کنم وجود پاکش
زین مرتبه برگذشت و آن شد
هر دل که مقیم لامکان شد
در عالم امر قهرمان شد
فارغ ز قبول کفر و دین گشت
بیرون زحدود جسم و جان شد
او نیست ولی به حکم وحدت
[...]
آن دوست که بود خصم جان شد
آن صبر که داشتم نهان شد
ما خود به حصور مرده بودیم
خاصه که فراق در میان شد
افسوس که شادیی ندیدم
[...]
خورشید جمال ما عیان شد
زان، ظلمت شرک و شک نهان شد
انوار تجلیات حسنش
بر ذره فتاد و ذره جان شد
بر جسم رمیم چون نظر کرد
[...]
عمرم همه صرف گلرخان شد
من پیر شدم، هوس جوان شد
ایام بهار این گلستان
از سستی طالعم خزان شد
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.