گنجور

 
نورس دماوندی

تا به چشم نو بهار جلوه‌اش گل کرده است

خار مژگان مرا منقار بلبل کرده است

همچو مژگان سینه‌ی نظّاره‌ام شد چاک چاک

با دل من تا چها تیغ تغافل کرده است

بس که در چشم و دل من یاد خالش نقش بست

سُبحه‌ی مرجان اشکم چشم بلبل کرده است

سایه‌ی مو بر تنم شمشیر لنگر دار شد

بس که در قتلم ز شوخی‌ها تأمّل کرده است

بس که صد چاک از شکاف سینه می‌خیزد فغان

ناله‌ام را شانه‌ی آن زلف و کاکل کرده است

می‌کند احسان خالق را وکیل خرج خویش

هر که نقد عمر خود صرف توکل کرده است

نورس از آشفتگی اندیشه‌ی تصویر من

خانه‌ی نقاش را چون شاخ سنبل کرده است