تا به چشم نو بهار جلوهاش گل کرده است
خار مژگان مرا منقار بلبل کرده است
همچو مژگان سینهی نظّارهام شد چاک چاک
با دل من تا چها تیغ تغافل کرده است
بس که در چشم و دل من یاد خالش نقش بست
سُبحهی مرجان اشکم چشم بلبل کرده است
سایهی مو بر تنم شمشیر لنگر دار شد
بس که در قتلم ز شوخیها تأمّل کرده است
بس که صد چاک از شکاف سینه میخیزد فغان
نالهام را شانهی آن زلف و کاکل کرده است
میکند احسان خالق را وکیل خرج خویش
هر که نقد عمر خود صرف توکل کرده است
نورس از آشفتگی اندیشهی تصویر من
خانهی نقاش را چون شاخ سنبل کرده است



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
شاه ما در بوستان خلد منزل کرده است
دست خود در گردن رضوان حمایل کرده است
آن که بزم غیر را از خنده پر گل کرده است
خاطر ما را پریشانتر ز سنبل کرده است
دلبر سوداگر من عزم کابل کرده است
داغم از اعضا چو شاخ ارغوان گل کرده است
می برد آغوشم از حسرت ز جا چون برگ گل
محمل خود را مگر از بال بلبل کرده است
بهر قتلم کرده با او خونم انشا نامه یی
[...]
از دو جا آسانِ ما را شیخ مشکل کرده است
قول شاهد را قبول و ثبت در دل کرده است
گفتمش بین این سند را پا به مهر و معتبر
شاهد بیدین تو را از کار غافل کرده است
حکم اگر خواهی کنی از روی حق کز بین به حق
[...]
زانزلی تا بلخ و بم را، اشک من گِل کرده است
غسل بر نعش وطن، خونابهٔ دل کرده است
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.