تا به چشم نو بهار جلوهاش گل کرده است
خار مژگان مرا منقار بلبل کرده است
همچو مژگان سینهی نظّارهام شد چاک چاک
با دل من تا چها تیغ تغافل کرده است
بس که در چشم و دل من یاد خالش نقش بست
سُبحهی مرجان اشکم چشم بلبل کرده است
سایهی مو بر تنم شمشیر لنگر دار شد
بس که در قتلم ز شوخیها تأمّل کرده است
بس که صد چاک از شکاف سینه میخیزد فغان
نالهام را شانهی آن زلف و کاکل کرده است
میکند احسان خالق را وکیل خرج خویش
هر که نقد عمر خود صرف توکل کرده است
نورس از آشفتگی اندیشهی تصویر من
خانهی نقاش را چون شاخ سنبل کرده است


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.