گنجور

 
سیدای نسفی

دلبر سوداگر من عزم کابل کرده است

داغم از اعضا چو شاخ ارغوان گل کرده است

می برد آغوشم از حسرت ز جا چون برگ گل

محمل خود را مگر از بال بلبل کرده است

بهر قتلم کرده با او خونم انشا نامه یی

بر کمر بربسته شمشیر و تغافل کرده است

از پریشان روزگاری ها نمی آیم برون

خاطر آشفته ام بیعت به سنبل کرده است

خیر بادش سیدا کردم نوید وصل داد

می شود معلوم در رفتن تأمل کرده است

 
 
نسکبان اندروید
ناصر بخارایی

شاه ما در بوستان خلد منزل کرده است

دست خود در گردن رضوان حمایل کرده است

صائب

آن که بزم غیر را از خنده پر گل کرده است

خاطر ما را پریشانتر ز سنبل کرده است

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از صائب
نورس دماوندی

تا به چشم نو بهار جلوه‌اش گل کرده است

خار مژگان مرا منقار بلبل کرده است

همچو مژگان سینه‌ی نظّاره‌ام شد چاک چاک

با دل من تا چها تیغ تغافل کرده است

بس که در چشم و دل من یاد خالش نقش بست

[...]

بلند اقبال

از دو جا آسانِ ما را شیخ مشکل کرده است

قول شاهد را قبول و ثبت در دل کرده است

گفتمش بین این سند را پا به مهر و معتبر

شاهد بی‌دین تو را از کار غافل کرده است

حکم اگر خواهی کنی از روی حق کز بین به حق

[...]

میرزاده عشقی

زانزلی تا بلخ و بم را، اشک من گِل کرده است

غسل بر نعش وطن، خونابهٔ دل کرده است

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه