گنجور

 
نورس دماوندی

بی کَرَم را نخوت و تمکین چراست

ظرف خالی این قدر سنگین چراست

نیست چسبان زشت را مشّاطگی

لوچ گو آماده تحسین چراست

چون نمک را نیست ربطی با شکر

لعل لب با این نمک شیرین چراست

بالشی از داغ دل دارد ضرور

نرگس بیمار بی بالین چراست

سر به پیش افکندنت پوشید جیب

صبح صادق همدم پیشین چراست

زد چو مژگان ناخنم بر دل نگاه

در پی گنجشک این شاهین چراست

گه به فُتراکش سر دل بند نیست

آن کمند زلف چین در چین چراست

گر ندارد عزم کوچ از خطّ لب

توسن حسن تو زیر زین چراست

پرورش دادش به خوناب جگر

فکر نورس را مگو رنگین چراست