گنجور

 
 
 
زنده‌رود
ناصر بخارایی

شاه ما در بوستان خلد منزل کرده است

دست خود در گردن رضوان حمایل کرده است

صائب

آن که بزم غیر را از خنده پر گل کرده است

خاطر ما را پریشانتر ز سنبل کرده است

من ندارم طالع از مقصود، ورنه بارها

گل ز مستی تکیه بر زانوی بلبل کرده است

این چه رخسارست، گویا چهره پرداز بهار

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صائب
سیدای نسفی

دلبر سوداگر من عزم کابل کرده است

داغم از اعضا چو شاخ ارغوان گل کرده است

می برد آغوشم از حسرت ز جا چون برگ گل

محمل خود را مگر از بال بلبل کرده است

بهر قتلم کرده با او خونم انشا نامه یی

[...]

نورس دماوندی

تا به چشم نو بهار جلوه‌اش گل کرده است

خار مژگان مرا منقار بلبل کرده است

همچو مژگان سینه‌ی نظّاره‌ام شد چاک چاک

با دل من تا چها تیغ تغافل کرده است

بس که در چشم و دل من یاد خالش نقش بست

[...]

بلند اقبال

از دو جا آسانِ ما را شیخ مشکل کرده است

قول شاهد را قبول و ثبت در دل کرده است

گفتمش بین این سند را پا به مهر و معتبر

شاهد بی‌دین تو را از کار غافل کرده است

حکم اگر خواهی کنی از روی حق کز بین به حق

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه