گنجور

 
نورس دماوندی

به رغم چرخ و اختر چیده‌ام بزم شراب امشب

سهیلی باده ساغر ماه و ساقی آفتاب امشب

ز رویش بس که می‌جوشد به خون گل می

به جای اشک شمع بزم می‌ریزد گلاب امشب

ز موج نور آن رخسار اشک شادی از چشمم

چو مروارید کوشش ریخت رنگ ماهتاب امشب

چو دادم چشم آتش بار را آب از گل رویش

به اشک گرم کردم شبنم گل را کباب امشب

ز بس رنگ طراوت شمعم از یاقوت لب ریزد

چو برگ گل پر پروانه می‌بندد خضاب امشب

شود روشن چراغ طور از داغ تمنّایم

مگر آمد به خواب آرزویم بی نقاب امشب

چنان گرم نمک‌پاشی است یاد لعل می‌نوشش

که می‌سوزد چو چشم اخترم در دیده خواب امشب

ز عریانی نگه صد پیرهن برخویش می‌بالد

مگر آن آتشین نظّاره می‌سوزد مجاب امشب

ز صد در نرگس رنگین نگاهش مردمی دارد

ندارد کوتهی نظّاره‌اش درهیچ باب امشب

چنان از طلعتش محو تجلّی گشته اجزایم

که در زنجیر دارد سایه‌ام صد آفتاب امشب

به شست موج می‌آورده‌ام آتش عذاری را

به افسون شعله را پیچیده‌ام نورس به آب امشب