چرخ صیادی است صیدش هر کجا فرزانه ای
کهکشان مردم ربا دامی و اختر دانه ای
چون تویی هم چشم خفاش از شعاع آفتاب
شعله ی شمع تجلی را پر پروانه ای
تکیه بر خورشید دارد شبنم از ترک وجود
تا تو با خود خویش باشی از خدا بیگانه ای
ساختی گر همت خود را حصار آبرو
در محیط آفرینش گوهر یکدانه ای
ای که خود را صف شکن در هر مصافی خوانده ای
در شکست نفس باید کوشش مردانه ای
بر کمر زنار طغیان در بغل ناقوس حرص
ای فرنگ آرزو تا کی در این بتخانه ای
در چنین عهد خرد فرسا که نادان پرور است
لاف دانایی زنی نورس مگر دیوانه ای


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.