گنجور

 
نورس دماوندی

آتش آلود می شرم گداز آمده ای

نازمت گرم در آغوش نیاز آمده ای

شعله ور ز اتش می جامه ی موجی در بر

همچو چاک دل من سینه ی باز آمده ای

چون سخن شوخی و تمکین به هم آمیخته ای

چون نگه بی سخن و نکته طراز آمده ای

در پری خانه ی بی رنگ حیا از شوخی

چون پریزاد نگه شعبده باز آمدی

بر هم سینه ی صد چاکی و چون ترک نگاه

دست بر قائمه ی خنجر ناز آمده ای

آمدی بی خبر و لشکر ناز از دنبال

از ره مهر و وفا عربده ساز آمده ای

فرصتت باد که در دایره اهل نیاز

خانه پرداز تر از جلوه ی ناز آمده ای

مست و بی مانع و آیان و شلا بین حرکات

مدعا پرور و امید نواز آمده ای

نقد صبر و دل ودین باخته چون نورس ما

در بساطش چه توان یافت که باز آمده ای

 
 
گوهر
رودکی

از خر و پالیک آن جای رسیدم که همی

موزهٔ چینی می‌خواهم و اسب تازی

قطران تبریزی

هنری مرد نباشد بر هر کس خطری

چون چنین است ترا چیست کنون زین هنری

ز محل کرد بدین شهر مرا دهر جدا

ز خطر کرد بدینجای مرا چرخ بری

بی محل باشم لیکن نه بدین بی محلی

[...]

امیر معزی

ای تو را بر مه و زهره ز شب تیره ردی

زهره از چرخ به زیبایی تو کردندی

نه عجب‌ گر کند از چرخ ندا زهره تو را

تا به مه بر ز شب تیره تو را هست ردی

لعبت چشم منی چشم منت باد نثار

[...]

سنایی

نکند دانا مستی نخورد عاقل می

ننهد مرد خردمند سوی مستی پی

چه خوری چیزی کز خوردن آن چیز ترا

نی چون سرو نماید به مثل سرو چو نی

گر کنی بخشش گویند که می کرد نه او

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه