گنجور

 
نورس دماوندی

به خود صاحب حسد چون موی آتش دیده پیچیده

که سازد بهر خود سوهان روح از طبع رنجیده

رموز آدمیت را به معنی هر که فهمیده

بهشت نقد داند صحبت یاران سنجیده

اسیر رنگ و بوی جاه دنیا از تنگ ظرفی

چو شبنم تا بساط خویش را چیده بر چیده

شکست دانه ی دل از نگاه بد گهر باشد

که دارد آسیا از حلقه های چشم گردیده

به رنگ غنچه از باغ جهان در مهد استغنا

معطر جیب خود را دارم از دامان برچیده

ز شعر آبدارم خشک گردد در بدن خونش

بود خونابه خور حاسد چو زخم آب دزدیده

نباشد دور اگر در یک نفس تا مغز جان آبم

پر پرواز من چون بوی گل در پرده بالیده

نظر بازی به روی خلد در این نشاه هم دارم

بود دارالسرورم در نظر از چشم پوشیده

ز سیماب و طلا گل می کند بی پرده این معنی

که همچون رنگ و بو باعشق خون حسن جوشیده

حدیث نو خیالان صفحه ی خاطر کند افشان

عجب نثری به گوشم می خورد از نظم پاشیده

پریزادی نماید برق جولان فکر من نورس

ز شوخی ها جهان را یک نفس چون صبح گردیده

 
 
گوهر
مولانا

یکی ماهی همی‌بینم برون از دیده در دیده

نه او را دیده‌ای دیده نه او را گوش بشنیده

زبان و جان و دل را من نمی‌بینم مگر بیخود

از آن دم که نظر کردم در آن رخسار دزدیده

گر افلاطون بدیدستی جمال و حسن آن مه را

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
بابافغانی

خوش آن حالت که بگشایی ز خواب سرخوشی دیده

نگاهی سوی مشتاقان کنی از دیده دزدیده

نچیدم از هزاران گل یکی از گلشن حسنت

دلی پر خار دارم ز آن همه گل‌های ناچیده

مکن منعم که آشوب دلست و آفت دیده

[...]

صائب

که یارب گرم در رخسار آن نازک میان دیده؟

که آن موی کمر چون موی آتش دیده پیچیده

مهیای دعا شو چون روان شد اشک از دیده

که نقش مهر گیرد خوب کاغذهای نم دیده

خموشی پرده پوش عیب باشد بی کمالان را

[...]

نورس دماوندی

سویدای دلم چون خال بر لعل تو چسبیده

که دل را بر سر چاه زنخدان پای لغزیده

طراوت از نم اشکم نهال قامتت دارد

در این سرچشمه گویا سرو بالای تو بالیده

الف بر سینه ی نظاره ی من می کند یادش

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه