چرخ صیادی است صیدش هر کجا فرزانه ای
کهکشان مردم ربا دامی و اختر دانه ای
چون تویی هم چشم خفاش از شعاع آفتاب
شعله ی شمع تجلی را پر پروانه ای
تکیه بر خورشید دارد شبنم از ترک وجود
تا تو با خود خویش باشی از خدا بیگانه ای
ساختی گر همت خود را حصار آبرو
در محیط آفرینش گوهر یکدانه ای
ای که خود را صف شکن در هر مصافی خوانده ای
در شکست نفس باید کوشش مردانه ای
بر کمر زنار طغیان در بغل ناقوس حرص
ای فرنگ آرزو تا کی در این بتخانه ای
در چنین عهد خرد فرسا که نادان پرور است
لاف دانایی زنی نورس مگر دیوانه ای