گنجور

 
نورس دماوندی

سواد موج کوثر خط لعل شکر افشانش

طلوع صبح صادق خنده ی چاک گریبانش

شود چون پیکر مجمر مشبک غنچه دلها

اگر بر سینه گردد سایه افکن نوک مژگانش

رگ یاقوت گردد موج آب چشمه ی حیوان

اگر بر ظلمت افتد پرتوی از لعل رخشانش

زمژگان غزالان خامه ی تحریر می سازد

مصور تا شود شوخی نگار چشم فتانش

به ذوقی غوطه زد در آب تیغش زخم خون بالا

که موج سبزه ی جوهر زند خاک شهیدانش

ز لخت دل کتابی طفل اشکم در بغل دارد

که بر دیوان محشر نکته ها گیرد سبق خوانش

خدنگ ناز او تا در دل من کرده جا نورس

گره شد چون سویدا غنچه ی خونریز پیکانش

 
 
گوهر
ناصرخسرو

چه بود این چرخ گردان را که دیگر گشت سامانش؟

به بستان جامهٔ زربفت بدریدند خوبانش

منقش جامه‌هاشان را که‌شان پوشید فروردین

فرو شست از نگار و نقش ماه مهر و آبانش

همانا با خزان گل را به بستان عهد و پیمان بود

[...]

قطران تبریزی

نبرده بوالحسن کافاق آباد است ز احسانش

علی کز همت عالی بزیبد تخت کیوانش

چو اندر بزم بنشیند همی ماه سما دانش

چو اندر صف بخواهد کین همی پیل دمان خوانش

نیاید روز کوشیدن برابر چرخ و کیوانش

[...]

مسعود سعد سلمان

سخا زریست کز همت زند رای تو بر سنگش

سخن نظمی است کز معنی دهد رای تو سامانش

ازین اندک هنر خاطر همی امید بگسستم

چو در مدح تو پیوستم هنر دیدم فراوانش

مرا دانی که آن باید که هر کو نیک شعر آید

[...]

امیر معزی

همی جویم نگاری را که دارم چون دل و جانش

همی خواهم که یک ساعت توانم دیدن آسانش

اگر پیمان کند با من منم در خط پیمانش

وگر فرمان دهد بر من منم در بند فرمانش

نهاد اندر سرم ابری که پیدا نیست بارانش

[...]

سنایی

دلم برد آن دلارامی که در چاه زنخدانش

هزاران یوسف مصرست پیدا در گریبانش

پریرویی که چون دیوست بر رخسار زلفینش

زره مویی که چون تیرست بر عشاق مژگانش

به یک دم می‌کند زنده چو عیسی مرده را زان لب

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه