گنجور

 
نورس دماوندی

سرکشد گر دلم از سودایش

زلف زنجیر نهد برپاش

سخنم رنگ خموشی دارد

چون زبان نگه گویایش

سرو تا شد طرف نسبت یار

نازها می کند از بالایش

نیشکر خامه ی تحریر شود

از حدیث لب شکرخایش

همه تن چشم ز طوق قمری است

سرو حیران قد رعنایش

ناله ام سرمه ی چشم اثر است

نورس از تربیت سودایش