گنجور

 
نورس دماوندی

می کشد صیاد ما دام تماشا در قفس

تا شود ذوق گرفتاری دو بالا در قفس

بر گرفتاری فزود اسباب آزادی مرا

دارد از بال و پر این طایر قفس ها در قفس

بس که جوش گریه ام تسخیر طوفان کرده است

دارد از مژگان سرشکم شور دریا در قفس

طایرم را تنگ اگر چون دیده ی مور است دل

دارد از میدان چاک سینه صحرا در قفس

مردمی دارم نظر از خست انبای دهر

چشم دارد طایر من صید عنقا در قفس

از غم و خون جگر دادند آب ودانه ام

شیرمرغ و جان آدم شد مهیا در قفس

از رهایی باج می گیرد گرفتار غمش

نیست از صیادم آزادی تمنا در قفس

طایرم را نیست جز پهلوی خود راه معاش

بال و پر شد برگ عیش از ریختن ها در قفس

عافیت را در دل غم گرچه نورس راه نیست

همچو آزادی مرا خالی بود جا در قفس