می کشد صیاد ما دام تماشا در قفس
تا شود ذوق گرفتاری دو بالا در قفس
بر گرفتاری فزود اسباب آزادی مرا
دارد از بال و پر این طایر قفس ها در قفس
بس که جوش گریه ام تسخیر طوفان کرده است
دارد از مژگان سرشکم شور دریا در قفس
طایرم را تنگ اگر چون دیده ی مور است دل
دارد از میدان چاک سینه صحرا در قفس
مردمی دارم نظر از خست انبای دهر
چشم دارد طایر من صید عنقا در قفس
از غم و خون جگر دادند آب ودانه ام
شیرمرغ و جان آدم شد مهیا در قفس
از رهایی باج می گیرد گرفتار غمش
نیست از صیادم آزادی تمنا در قفس
طایرم را نیست جز پهلوی خود راه معاش
بال و پر شد برگ عیش از ریختن ها در قفس
عافیت را در دل غم گرچه نورس راه نیست
همچو آزادی مرا خالی بود جا در قفس