میرمد صیاد، از نالیدن ما در قفس؛
وای بر مرغی که با ما مینهد پا در قفس
آنکه بست امشب رهم بر آستان از نغمه، کاش
باشدش بر نالهٔ من، گوش فردا در قفس
جان برد از نالهٔ جانسوز من مرغی به باغ
گر نبودم باز باید بود تنها در قفس
نو گرفتارم، به دلتنگی نکردم خو هنوز
آه اگر غافل فتد چشمم به صحرا در قفس
بوی گل، هرگز پرافشانم به گلزاری نکرد؛
گاهگاهی دیدهام روی گل، اما در قفس!
تا به آواز که باشد گوش صیاد آشنا؟!
بلبل اندر آشیان مینالد و، ما در قفس!
عندلیب باغ عشق آذر، بود کارش مدام
ناله یا در دام، یا در آشیان یا در قفس!
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر با زبان تصویرسازی زیبا، احساسات پر از درد و ناامیدی خود را به تصویر میکشد. او به وضعیت پرندگان در قفس اشاره میکند و ناله آنها را بیان میکند. صیاد که در حال شکار است، از این نالهها ناراحت میشود و این نشاندهندهی حس محبوس بودن و بیهدفی است. شاعر به یاد باغ و آزادی در طبیعت میافتد، ولی میداند که تنها در قفس باقی مانده است. در نهایت، او به بیکسی و دلتنگی خود اذعان میکند و نوید میدهد که عشق و آلامش همواره ادامه دارد، چه در دام باشد و چه در قفس. شعر به شدت عاطفی و نمادین است و حس محدودیت و longing برای آزادی را منتقل میکند.
هوش مصنوعی: صیاد در حال رفتن است و ما در قفس ناله و زاری میکنیم. چه بر بدبخت است مرغی که همراه ما در این قفس ساخته میشود.
هوش مصنوعی: کسی که امشب به درگاه عشق من آمد، ای کاش فردا در قفس دل من، صدای نالهام را بشنود.
هوش مصنوعی: از نالههای عذابآور من، پرندهای روح من را برده است. اگر در باغ حضور نداشتم، باید در قفس به تنهایی میبودم.
هوش مصنوعی: من تازه وارد این وضعیت شدم و به خاطر ناراحتیهایم خواب آرامی ندارم. ای کاش اگر چشمانم به صحرا بیفتد، در قفس باقی نمانم.
هوش مصنوعی: به هیچ وجه بوی گل را در باغی نچشیدهام؛ گاهی چهره گل را دیدهام، اما در قفس و پشت میلهها!
هوش مصنوعی: آیا صیاد صدای بلبل را میشنود؟ بلبل در لانهاش ناله میکند و ما در قفس گرفتاریم!
هوش مصنوعی: بلبل باغ عشق آذر به طور دائم در حال نغمهسرایی است، یا در دام گرفتار است، یا در آشیانهاش نشسته، یا در قفس حبس شده است!
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
نیست ما را شکوه ای از تنگی جا در قفس
کز دل واکرده ماداریم صحرا درقفس
بلبل از کوتاه بینی چشم برگل دوخته است
ورنه آماده است صددام تماشا در قفس
نیست ممکن دل شود در سینه صدچاک باز
[...]
با من ار هم آشیان میداشت ما را در قفس
کی شکایت داشتم از تنگی جا در قفس
عندلیبم آخر ای صیاد خود گو، کی رواست
زاغ در باغ و زغن در گلشن و ما در قفس
قسمت ما نیست سیر گلشن و پرواز باغ
[...]
نیست بیجا نالهام از تنگی جا در قفس
مرغیم کافتاده از دامان صحرا در قفس
موسم گل شد بگو صیاد آخر کی رواست
مست هر بلبل به شاخی منزل ما در قفس
تا درین بستانسرا بودم نبود آزادیم
[...]
تا من افتادم به دام، افتاد غوغا در قفس؛
کس درین غوغا به من مشکل دهد جا در قفس
در چمن، از نالهٔ مرغان، کسی امشب نخفت؛
عندلیبی تازه افتاده است گویا در قفس!
نه همین مرغ چمن، از نالهام در ناله بود؛
[...]
رفت صیاد و مرا بگذاشت تنها در قفس
ورنه کی نالم که او داده مرا جا در قفس
نالدم در سینه دل بیهمنفس از سوز جان
نه کند غوغا بود مرغی چو تنها در قفس
تا مبادا مرغ دیگر رام دام او شود
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.