سنگلاخی بریده ام که مپرس
به دلی آرمیده ام که مپرس
از تعین زجلوه اش چندان
چیده بر خویش دیده ام که مپرس
چشم زخمی به مشربم نرسد
زهر چشمی چشیده ام که مپرس
محو یک جلوه همچو نقش قدم
به رهی واکشیده ام که مپرس
همچو آب گهر زتمکینش
به قراری طپیده ام که مپرس
کرده یادش زخود فراموشم
به وصالی رسیده ام که مپرس
چون سلامت ز دام صحبت خلق
آنقدرها رمیده ام که مپرس
نورس از راه حافظ شیراز
به مقامی رسیده ام که مپرس


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دردِ عشقی کشیدهام که مَپُرس
زهرِ هجری چشیدهام که مَپُرس
گشتهام در جهان و آخرِ کار
دلبری برگزیدهام که مپرس
آن چنان در هوایِ خاکِ دَرَش
[...]
گرم و سردی چشیدهام که مپرس
هم به مردی رسیدهام که مپرس
اینچنین جام می که مینوشی
دُرد دردی چشیدهام که مپرس
اینچنین مست و لاابالیوار
[...]
گفتوگویی شنیدهام که مپرس
نگهی واکشیدهام که مپرس
در محبت ز آه بیتأثیر
اثری باز دیدهام که مپرس
منم آن هرزهگرد کز پی دل
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.