گنجور

 
نورس دماوندی

تا پا ز چشمخانه ام آن سیم بر کشید

نظاره را چو آه دل از چشم تر کشید

روشندلی که با همه کس دم زد از صفا

چو صبح، لوح ساده ی خود را به زر کشید

فرقی است با کشاکش هر کس در این مصاف

من تیغ و خصم بر سر جرات سپر کشید

شد نوبهار، دانه ی زنجیر مردمک

موج خط که دام به راه نظر کشید

از دُرد و صاف داغ دل و خون حسرتت

پیمانه ای است لاله که گلشن به سرکشید

نبض ضعیفم آن مژه خونبار کرده است

اینجا رگ انتقام خود از نیشتر کشید

غلطان سرشکم از مژه بر جیب و دامن است

چون جوهری که رسته ز عقد گهر کشید

خود را ز چار موجه ی صحبت نگاه دار

عاقل کجا سفینه به موج خطر کشید

جام سخن که لطف معانی است باده اش

نورس در این بساط به رنگ دگر کشید

 
 
گوهر
سنایی

چون شکرم در آب دو چشم و دلم فلک

در جام کینه خوشتر از آب و شکر کشید

گردون زبان عقل مرا قفل برفگند

و ایام چشم بخت مرا میل در کشید

سید حسن غزنوی

یارب منم که بخت مرا باز در کشید

وز قعر چاه تیره به اوج قمر کشید

بختم گرفت در بر از آن پس که رخ بتافت

چرخم نهاد گردن از آن پس که سر کشید

منت خدای را که شب تیره رنگ من

[...]

ناصر بخارایی

ننهاد نقطه‌ای ز وفا در نهاد دهر

آن کس که شکل دایرهٔ ماه و خور کشید

مهری ندید دیدهٔ عقلم ورای مهر

هرگه که سر به جبّهٔ اندیشه درکشید

ای یار اگر ز گل طلبی بوی اتحاد

[...]

صائب

صبح شکوفه از افق شاخ سر کشید

جوش بهار رشته ز عقد گهر کشید

تا پرده بر گرفت ز رخسار داغ من

خود را ز شرم لاله به کوه وکمر کشید

از وصل بهره توبه قدر حجاب توست

[...]

بیدل دهلوی

آخر ز سجده‌ ام عرق جبهه سر کشید

غواصی محیط ادب این‌ گهر کشید

چندانکه شور صبح قیامت شود بلند

امروز پنبه بایدم از گوش کر کشید

از بی‌بضاعتی به گدایی مثل شدم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه