تا پا ز چشمخانه ام آن سیم بر کشید
نظاره را چو آه دل از چشم تر کشید
روشندلی که با همه کس دم زد از صفا
چو صبح، لوح ساده ی خود را به زر کشید
فرقی است با کشاکش هر کس در این مصاف
من تیغ و خصم بر سر جرات سپر کشید
شد نوبهار، دانه ی زنجیر مردمک
موج خط که دام به راه نظر کشید
از دُرد و صاف داغ دل و خون حسرتت
پیمانه ای است لاله که گلشن به سرکشید
نبض ضعیفم آن مژه خونبار کرده است
اینجا رگ انتقام خود از نیشتر کشید
غلطان سرشکم از مژه بر جیب و دامن است
چون جوهری که رسته ز عقد گهر کشید
خود را ز چار موجه ی صحبت نگاه دار
عاقل کجا سفینه به موج خطر کشید
جام سخن که لطف معانی است باده اش
نورس در این بساط به رنگ دگر کشید