نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۰

تا پا ز چشمخانه ام آن سیم بر کشید

نظاره را چو آه دل از چشم تر کشید

روشندلی که با همه کس دم زد از صفا

چو صبح، لوح ساده ی خود را به زر کشید

فرقی است با کشاکش هر کس در این مصاف

من تیغ و خصم بر سر جرات سپر کشید

شد نوبهار، دانه ی زنجیر مردمک

موج خط که دام به راه نظر کشید

از دُرد و صاف داغ دل و خون حسرتت

پیمانه ای است لاله که گلشن به سرکشید

نبض ضعیفم آن مژه خونبار کرده است

اینجا رگ انتقام خود از نیشتر کشید

غلطان سرشکم از مژه بر جیب و دامن است

چون جوهری که رسته ز عقد گهر کشید

خود را ز چار موجه ی صحبت نگاه دار

عاقل کجا سفینه به موج خطر کشید

جام سخن که لطف معانی است باده اش

نورس در این بساط به رنگ دگر کشید