گنجور

 
نورس دماوندی

ز شوخی چون نگه تمکینش از جولان نمی ماند

به دل گاهی سر هر مویش از مژگان نمی ماند

اگر صد پیرهن چون غنچه آن گل پیرهن پوشد

چو بوی گل تنش در پیرهن پنهان نمی ماند

مرا از جزء جزء دل کند گل خار مژگانش

چو در تن جا کند در یک مکان پیکان نمی ماند

دل بی طاقتم کی بسته ی طول اَمَل گردد

که گوی خوش عنان در چنبر چوگان نمی ماند

به جز نقش سخن چیزی به جا از کس نمی بینم

زیاران غیر حرفی در دل یاران نمی ماند

ز رسم انتخاب میوه این معنی شود روشن

که از دنیا رود دانا و جز نادان نمی ماند

ظهور نعمت افزون تر شود از رخنه ی روزی

به چشم من دهان طفل از پستان نمی ماند

وطن در پیکرخاکی نسازد جان عزیز من

که گر یوسف شود محبوس در زندان نمی ماند

زمروارید کوشش بس که گوهر باشد چشمم

چو مژگان جیب من از دامن عمان نمی ماند

به اصل خود شود راجع چو میل طبع در مرکز

بود تا هند بخت تیره در ایران نمی ماند

نگردد طالب دین محو حسن شاهد دنیا

که تا مشهد بود نورس به اصفاهان نمی ماند