ز شوخی چون نگه تمکینش از جولان نمی ماند
به دل گاهی سر هر مویش از مژگان نمی ماند
اگر صد پیرهن چون غنچه آن گل پیرهن پوشد
چو بوی گل تنش در پیرهن پنهان نمی ماند
مرا از جزء جزء دل کند گل خار مژگانش
چو در تن جا کند در یک مکان پیکان نمی ماند
دل بی طاقتم کی بسته ی طول اَمَل گردد
که گوی خوش عنان در چنبر چوگان نمی ماند
به جز نقش سخن چیزی به جا از کس نمی بینم
زیاران غیر حرفی در دل یاران نمی ماند
ز رسم انتخاب میوه این معنی شود روشن
که از دنیا رود دانا و جز نادان نمی ماند
ظهور نعمت افزون تر شود از رخنه ی روزی
به چشم من دهان طفل از پستان نمی ماند
وطن در پیکرخاکی نسازد جان عزیز من
که گر یوسف شود محبوس در زندان نمی ماند
زمروارید کوشش بس که گوهر باشد چشمم
چو مژگان جیب من از دامن عمان نمی ماند
به اصل خود شود راجع چو میل طبع در مرکز
بود تا هند بخت تیره در ایران نمی ماند
نگردد طالب دین محو حسن شاهد دنیا
که تا مشهد بود نورس به اصفاهان نمی ماند



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چه پوشی پرده بر رویی که آن پنهان نمیماند
وگر در پرده میداری، کسی را جان نمیماند
من درویش رسوای جهان گشتم بحمدالله
چه شبهه، عشق و درویشی بسی پنهان نمیماند
به یاد روی تو چندان که سوی ماه میبینم
[...]
چه پوشی پرده بر رویی که آن پنهان نمیماند
وگر در پرده میداری کسی را جان نمیماند
به نقش دلکش کمخا نگارستان نمیماند
به روی مهوش والا گل بستان نمیماند
به یاد شقهٔ خسقی شفق چندان که میبینم
[...]
سخن پوشیده در لعل لب جانان نمیماند
اگرچه در عدم باشد سخن پنهان نمیماند
نپوشد خط مشکین آب و رنگ لعل جانان را
نهان در تیرگی این چشمه حیوان نمیماند
به خوابی میشود آزاد روح از قید آب و گل
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.