نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۲

بس که در آغوش خوبان جا بود پیدا مرا

بر لب گل خنده در گلشن نماید جا مرا

گردش چشم غزالان است دور ساغرم

دام عیش آماده است از دامن صحرا مرا

بس که عالمگیر باشد بی وجودی‌های من

خویش را گم کرد تا پیدا کند عنقا مرا

سرو بالایان ز بس دلجویی من کرده‌اند

غنچه گردد گل اگر خاری رود در پا مرا

آنچنان آسان که اندازد ز مژگان دیده اشک

افکنند از چشم دنیا مردم دنیا مرا

طفل دادی جلوه خود را پیش هر بالغ نظر

گر سبک برداشتی ای خصم بی‌پروا مرا

سخت بر دل کار موی آن کمر از بس گرفت

می‌توان پی را رساندن تا رگ خارا مرا

مشرق اقبال من مغرب بود چون آفتاب

کرد چون با خاک یکسان همت والا مرا

گوهرم از آبداری بس که طوفان کرده است

قطره آید در نظر بیند اگر دریا مرا

عالمم زیر نگین چون فیض صبح از آبروست

ساخت همت آفتاب اوج استغنا مرا

هرچه آید در نظر از چشمش آفت می‌رسد

ساخت ایمن از حوادث بی‌وجودیها مرا

سایه نقصان می‌کند از خیرگی با آفتاب

می‌کنند آزار این همسایگان بیجا مرا

بس که در افتادگی نورس سرآمد گشته‌ام

خاک خود در کُشتی آخر کرد نقش پا مرا