گنجور

 
نورس دماوندی

بوته‌ی سوز و گداز از برگ عیشم حاصل است

چون شود روشن چراغ لاله داغش بر دل است

آب و رنگ حسن می‌بندد حنا بر پای عشق

بلبلان باغ را از جوش گل پا در گِل است

حسن و عشق آیینه‌دار صورت حال هم‌اند

خال آن سیب زنخدان شاهد داغ دل است

پا کشید از چشم پرخون دست شست از خون من

در حنا بستن نگار سیم ساقم را جُل است

مصحف حسن تو را چین جبین سر سوره است

آیه‌ی خطّ لبت در شأن مطلب نازل است

شام در محراب آغوش مدرّس زاده‌ای

می‌توان تا صبح طاعت کرد جای فاضل است

غوطه در گرداب زهر از چشم سبزی می‌زنم

وسمه‌ی ابروی جانان موج زهر قاتل است

غیر یار از هر دو عالم نیست چیزی مطلبم

هر که را دیدیم در عالم به چیزی مایل است

از کثافت لطف حسنِ خردسال آید به چشم

همچو معنی بی‌سخن در پرده حسن کامل است

در طریق معرفت حیرت دلیل مدعاست

در ره اینجا هر که می‌ماند مقیم منزل است

نورس آن اندام سیمین در حریر شعله باف

سرو زرین جلوه‌ی او را چراغان دل است