گنجور

 
کمال خجندی
 

گر چه از باران دیده خاک آن کو پر گل است

پای عاشق در گل از دست دل از دست دل است

بنده را گر پیش خویش از مقیلان خوانی رواست

هر که رو در قبله روی تو دارد مقبل است

دل همه تن اشک خونین گشت و آمد سوری چشم

تا فرود آید روان هر جا که او را منزل است

در اشکم دید بر خاک در و گفت این یتیم

روز گاری رفت و هم زینسان پرین در سائل است

میلها دارد به اشک و آه ما آن سرو ناز

سرو با آب و هوا هر جا که باشد مایل است

می نگنجد در دهان او ز ننگی جز سخن

گر من این معنی نگویم آن دهان خود قابل است

تیغ و خنجر چون حق آمد در خور خون حلال

گر بریزد خون عاشق حق بدست قاتل است

نیست مشکل دل ز جان بر داشتن بر عاشقان

دیده از دیدار خوبان بر گرفتن مشکل است

می دهد پندم ز روی خوب می گوید کمال

هرکه ما را این نصیحت می کند خود غافل است