گنجور

 
عبدالقادر گیلانی
 

پای دل در کوی عشقت تا به زانو در گِل است

همّتی دارید با من زانکه کاری مشکل است

من ندانم کین دل دیوانه را مقصود چیست

کو همیشه سوی سرگردانی من مایل است

فیل محمودی فرو ماند اگر بیند به خواب

بارسنگینی که از درد تو ما را بر دل است

ای دل آواره آخرچند میگوئی مگو

اندران کوئی که پای صدهزاران در گل است

همدمم آه است، محرم غم در ایام شباب

وقت عیش و نوجوانی وچه ناخوش حاصل است

خودبخود گویم سخنها بگریم زار زار

محرم راز غریبان لابد اشک سائل است

محیی با این زندگانی گر گمان داری که تو

راه حق رفتی یقین میدان نه ، فکر باطل است