گنجور

 
حکیم نزاری

اگر از هر دو جهان برشکنی یک رویی

ورنه ای یار کجا با که سخن می گویی

هر چه در دوست شوی محو و در او مستغرق

این توان گفت از اویی نتوان گفت اویی

هر چه او نه ، که و چه کو و کجا، اوست همه

چون جز او نیست دگر پس تو که را می جویی

گر به تو بازنمایند تو را هیچ نه ای

از پیِ هیچیِ خود بیش چرا می پویی

در نمازی اگر از حرص و طمع آزادی

در بهشتی اگر آسوده دلْ و خوش خویی

پای بر گردنِ اکوان نه و از سدره برآی

دست شوی از دل و جان چند به گل سر شویی

پای در حلقه ی فقرت چو نزاری ندهند

تا تو در حلقه ی چوگانِ وساوس گویی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
انوری

تو اگر شعر نگویی چه کنی خواجه حکیم

بی‌وسیلت نتوانی که بدرها پویی

من اگر شعر نگویم پی کاری گیرم

که خلاصی دهد از جاهلی و بدخویی

من همه شب ورق زرق فرو می‌شویم

[...]

خواجوی کرمانی

ای که عنبر ز سر زلف تو دارد بویی

جعدت از مشک سیه فرق ندارد مویی

آهوانند در آن غمزهٔ شیرافکن تو

گرچه در چشم تو ممکن نبود آهویی

دل به زلفت من دیوانه چرا می‌دادم؟!

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از خواجوی کرمانی
کمال خجندی

مویت از عنبر تر فرق ندارد مویی

نافه مشک برد از سر زلفت بویی

آدمی نیست همانا که ز حیوان بتر است

هر که را نیست به خاطر هوس مه روئی

نیست امکان که دل از کوی تو بر گیرد دل

[...]

جهان ملک خاتون

ای روان گشته ز چشمم ز فراقت جویی

ز چه از خون جگر در طلب مه رویی

شب دیجور به امّید سحر بیدارم

بو که از زلف تو آرد به دماغم بویی

تا به گرد رخ تو زلف چو چوگان دیدم

[...]

خیالی بخارایی

ای گل از روی تو آموخته خندان رویی

دهنت آب شکر برده به شیرین گویی

عادت غمزهٔ فتّان تو عاشق کشتن

شیوهٔ نرگس جادوی تو مردم جویی

اگر ای اشک بر آن خاک درت آبی هست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه