اگر از هر دو جهان برشکنی یک رویی
ورنه ای یار کجا با که سخن می گویی
هر چه در دوست شوی محو و در او مستغرق
این توان گفت از اویی نتوان گفت اویی
هر چه او نه ، که و چه کو و کجا، اوست همه
چون جز او نیست دگر پس تو که را می جویی
گر به تو بازنمایند تو را هیچ نه ای
از پیِ هیچیِ خود بیش چرا می پویی
در نمازی اگر از حرص و طمع آزادی
در بهشتی اگر آسوده دلْ و خوش خویی
پای بر گردنِ اکوان نه و از سدره برآی
دست شوی از دل و جان چند به گل سر شویی
پای در حلقه ی فقرت چو نزاری ندهند
تا تو در حلقه ی چوگانِ وساوس گویی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به موضوعاتی چون عشق، شناخت خدا، و مفهوم وجود اشاره دارد. شاعر میگوید اگر کسی از تمام جهانها جدا شود و به حقیقت عشق و وجود الهی برسد، نمیتواند درباره آن حقیقت صحبت کند، زیرا فراتر از کلمات است. وقتی انسان به عشق الهی نزدیک میشود، همه چیز به جز او محو میشود و خود را در جستجوی چیزی بیمعنی میبیند. او تأکید میکند که در حالی که انسانها ممکن است در جستجوی آرامش و خوشحالی باشند، در واقع باید به عمق وجود خود و ارتباط واقعی با خدا توجه کنند. در نهایت، تاکید بر رهایی از دغدغهها و وسوسههای دنیوی و رسیدن به یک آگاهی بالاتر است.
هوش مصنوعی: اگر با کسی رابطهای را قطع کنی، در واقع باید تنها به او فکر کنی؛ وگرنه ای معشوق، با که میتوانی حرف بزنی؟
هوش مصنوعی: اگر چقدر در عشق و محبت به دوست غرق شوی و خودت را در او مضمحل کنی، در واقع نمیتوانی بهطور دقیق بگویی که او چیست، چرا که در او حل شدهای.
هوش مصنوعی: هر چه او نیست، چه کسی است و کجاست، او همه چیز است؛ چون جز او چیزی دیگر وجود ندارد. پس تو به دنبال چه کسی میگردی؟
هوش مصنوعی: اگر به تو نشان دهند که هیچ چیزی نیستی، چرا به دنبال خودت میگردی که هیچ نیستی؟
هوش مصنوعی: اگر در نماز، از حرص و طمع دور باشی و در بهشت، با دل آرام و خوشخویی زندگی کنی، به حقیقت میتوانی به سعادت برسی.
هوش مصنوعی: بر پای اکوان قدم بگذار و از سدره بالا برو، تا خود را از دل و جان پاک کنی و به زیباییهای گل نابی دست یابی.
هوش مصنوعی: اگر در فقر و تنگدستی قرار بگیری، دیگران به تو کمک نمیکنند و تو همچنان درگیر وسوسهها و مشکلات ذهنی خواهی بود.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
تو اگر شعر نگویی چه کنی خواجه حکیم
بیوسیلت نتوانی که بدرها پویی
من اگر شعر نگویم پی کاری گیرم
که خلاصی دهد از جاهلی و بدخویی
من همه شب ورق زرق فرو میشویم
[...]
ای که عنبر ز سر زلف تو دارد بویی
جعدت از مشک سیه فرق ندارد مویی
آهوانند در آن غمزهٔ شیرافکن تو
گرچه در چشم تو ممکن نبود آهویی
دل به زلفت من دیوانه چرا میدادم؟!
[...]
مویت از عنبر تر فرق ندارد مویی
نافه مشک برد از سر زلفت بویی
آدمی نیست همانا که ز حیوان بتر است
هر که را نیست به خاطر هوس مه روئی
نیست امکان که دل از کوی تو بر گیرد دل
[...]
ای روان گشته ز چشمم ز فراقت جویی
ز چه از خون جگر در طلب مه رویی
شب دیجور به امّید سحر بیدارم
بو که از زلف تو آرد به دماغم بویی
تا به گرد رخ تو زلف چو چوگان دیدم
[...]
ای گل از روی تو آموخته خندان رویی
دهنت آب شکر برده به شیرین گویی
عادت غمزهٔ فتّان تو عاشق کشتن
شیوهٔ نرگس جادوی تو مردم جویی
اگر ای اشک بر آن خاک درت آبی هست
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.