گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

میان من و دوست چون شد یگانه

نماند به جز دوست کس در میانه

چو با دوست افتاد کار از دو جانب

دویی جمله معدوم شد در یگانه

چو بیرون از او نیست از خود چه لافی

دگر هرچه گویی چه باشد فسانه

چرا کرده‌اند از مبادیِ فطرت

جنودِ محبت به دنیا روانه

از آن تا شود معرفت حاصل این جا

به تخصیص با دوستان دوستانه

مدار محبت ندارد تعلق

به آغاز و انجام دور زمانه

نیی لایق صدرِ سلطان همین بس

که باشی ملازم بر آن آستانه

اگر جا دهندت همین است جنّت

چه می‌خواهی ای یار چند از بهانه

تو با ساز ساز ار زمانه نسازد

گهی عاقلانه گهی عاشقانه

چرا کرد باید ادا پیش آن کس

که باز از ترینه نداند ترانه

بیا ساقیا با میان آر جامی

چه مانده‌ست از باقیات شبانه

چه ما را مهیاست اسباب فردا

شراب است و حورست و قیلوله خانه

روا نیست‌ام روز بی‌کار بودن

که فردای دنیا بود بی‌کرانه

بیا با تو تا بی‌تکلف بگویم

حدیثی ز روی صفا صوفیانه

اگر طالب وقت باشی از آن به

که بر وعده ایی دل نهی مهلتانه

نزاری ندارد به عقل انتسابی

حدیثش از آن است دیوانگانه

ولی مرغِ تسلیمِ ما از بدایت

گرفته نشیمن بر این آشیانه

از آن مبتلا می‌شود هر زمانی

که مرغی‌ست خو کرده بر دام و دانه

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.