گنجور

 
حکیم نزاری

تا قدم در ره مردان ننهی مردانه

لافِ مردی مزن ای خواجهٔ نافرزانه

در حریمِ حرمِ عشق ترا ره ندهند

تا که از خویش به کلّی نشوی بیگانه

خویشتن بین بنبیند به جز از خود کس را

به کسی بین نه به خود تا نبود افسانه

عقل آن‌جا چه کند چون نتواند ره برد

مرد باید که بود شیفته و دیوانه

قبله از راه حقیقت نکند جز رخ دوست

کعبه سازد ز سر صدق درِ می‌خانه

بسته ی توبه و پیمان مجازی نشود

جان نهد از کف و از کف ننهد پیمانه

سرّ اسرار چو شمع است از او نور نیافت

هر که بر شمع نشد سوخته چون پروانه

چون نزاری اگر از دامِ بلا برگذری

نبود در سرت از حرص هوایِ دانه

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
جامی

تو پریرویی و عالم ز تو پر دیوانه

نیست خالی ز تمنای تو یک فرزانه

نیست همتای تو کس قیمت خود را بشناس

که تویی درج فلک را گهر یکدانه

شانه را چند دهد زلف تو مشاطه به دست

[...]

هلالی جغتایی

دوش پیمانه تهی آمدم از می خانه

کاشکی! پر شود امروز مرا پیمانه

بعد مردن اگر از قالب من خشت زنند

آیم و باز شوم خشت در می خانه

خواستم کین دل سودا زده عاقل گردد

[...]

سیدای نسفی

پیش ما دام طرب نقل و شراب افسانه

نرگست راهزن عاقل و هم دیوانه

خیزد از بهر تو نظاره ز جا مستانه

ای نگاهت به نظر هم می و هم میخانه

قصاب کاشانی

ای نگه با نظرت هم می و هم میخانه

گردش چشم تو هم ساقی و هم پیمانه

هم مسلمان ز تو حاجت طلبد هم کافر

طاق ابروی تو هم مسجد و هم بتخانه

نرگست با همه در آشتی و هم در جنگ

[...]

آشفتهٔ شیرازی

ما نداریم نظر بر می و بر میخانه

کز لب و چشم تو می میکشم و پیمانه

نظره ساقی مستان پی مستی کافیست

مست این نشئه گریزد زمی و میخانه

طاق ابروی تو را تا که مهندس بوده

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه