گنجور

 
ناصر بخارایی

از تو هزار فتنه شود در جهان هنوز

نشکفته است یک گلت از گلستان هنوز

دستی نبرده‌ام چو کمر با تو در میان

کامی ندیده‌ام چو قدح زان دهان هنوز

تا چون خیال در نظر آمد میان تو

خلقی‌ست در میان یقین و گمان هنوز

آب حیات داری و تا رفته‌ای ز چشم

از چشم ما همی‌رود آب روان هنوز

من نیز قد خود ز وفا کرده‌ام کمان

چشمت نهاده تیر جفا بر کمان هنوز

افتاده است همچو زبان در دهان خلق

راز تو ناشنیده دهان از زبان هنوز

روز ازل به زلف تو جان برفشانده‌ام

آشفته است و تیره‌دلِ سرگران هنوز

با آنکه رازدار میان تو شد کمر

ننهاده است راز خود اندر میان هنوز

زانگه که ابروی چو کمان درکشیده‌ای

بر دل ز تیر چشم تو دارم نشان هنوز

گر جان ناصر از غم هجران شود جدا

دل را امید وصل تو باشد به جان هنوز

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
همام تبریزی

رفتیم ما و عشق تو اندر میان هنوز

ساکن نگشت عربده عاشقان هنوز

هر برگ گل که باد صبا از چمن ربود

مرغان ز رنگ و بوی تو اندر فغان هنوز

چندین هزار سال حدیث تو گفته‌اند

[...]

امیرخسرو دهلوی

تن پیر گشت و آرزوی دل جوان هنوز

دل خون شد و حدیث بتان بر زبان هنوز

عمرم به آخر آمد و روزم به شب رسید

مستی و بت پرستی من همچنان هنوز

آهنگ کرده سوی بتان جان کمترین

[...]

میلی

جان رفت و سینه تیر غمت را نشان هنوز

دل شاهباز عشق ترا آشیان هنوز

در زیر خاک، دل به همین خوش کنم که هست

از خون من نشانه بر آن آستان هنوز

دانسته‌ای که مهر تو با جان نمی‌رود

[...]

عرفی

جان رفت و سوزد از تو دل ناتوان هنوز

شد خاک دیدهٔ مژه ام خون فشان هنوز

ای عالم فراغ، مروت، که هست زان

جان های زخم خورده ز پی دوان هنوز

خاکم به باد رفت سراسیمه هر طرف

[...]

طبیب اصفهانی

صید دلم که باشد ازو خون روان هنوز

خوش آنکه هست سر غمت را نشان هنوز

بر دل بسی نهفته ام اما نیامدست

حرف شکایت تو مرا بر زبان هنوز

قدر وفا نگر تو که از قحط مشتری

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه