گنجور

غزل شمارهٔ ۱۵۱۴

 
جلال الدین محمد مولوی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات
 

خداوندا مده آن یار را غم

مبادا قامت آن سرو را خم

تو می دانی که جان باغ ما اوست

مبادا سرو جان از باغ ما کم

همیشه تازه و سرسبز دارش

بر او افشان کرامت‌ها دمادم

معظم دارش اندر دین و دنیا

به حق حرمت اسمای اعظم

وجودش در بنی آدم غریب است

بدو صد فخر دارد جان آدم

مخلد دار او را همچو جنت

که او جنات جنات است مبهم

ز رنج اندرون و رنج بیرون

معافش دار یا رب و مسلم

جهان شاد است وز او صد شکر دارد

که عیسی شکرها دارد ز مریم

دعاهایی که آن در لب نیاید

که بر اجزای روح است آن مقسم

مجاب و مستجابش کن پی او

که تو داناتری والله اعلم

🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 حذف شماره‌ها | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

شکوه در ‫۸ سال و ۳ ماه قبل، شنبه ۸ تیر ۱۳۹۲، ساعت ۰۲:۱۳ نوشته:

برای کرامت دهش را داریمولی گاهی جوانمردی و بزرگی و دوری از پستی وچقدر دوریم از کرامت انسانی..

 

همایون در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، سه شنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۰۱:۰۹ نوشته:

جالب است برای سلامتی یار گم شده از ته دل دعا میکند و به پروردگار روی می آورد و شفاعت اورا میکند و از خوبی هایش میگوید و مطمئن است که خدا خودش بهتر میداند
او را بهشت در بهشت مینامد که جهان سپاس میکند از داشتن او همانند مسیح که نزد جلال دین نیز مسیح بسیار عزیز است

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.