مینمایم خویش را وارسته از سودای او
تا فریب عشق من، کم سازد استغنای او
همچو صیدی کان به خاک افتاده صیدافکنیست
عقل را دارد زبون عشق، استیلای او
خجلت یار و غم رسوایی از یادم نبرد
شادی نظّاره بیطاقتی فرمای او
صد شکایت در دل و ندهد مجال یک سخن
بیقراریهای وصل اضطرابافزای او
سوی من میلی ندارد یار و ترسم بگسلد
عاقبت زنجیر شوق از زور استغنای او
میلی محروم، کردی صحبت او آرزو
تو کجا و اختلاط آرزوفرسای او
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر بیانگر احساسات عمیق شاعر نسبت به عشق و معشوق است. شاعر تلاش میکند خود را از وابستگی به معشوق رها کند، اما در واقع تحت تاثیر قدرت عشق قرار دارد. او خود را مانند صیدی میبیند که به دام افتاده و عقلش تحت تسلط عشق است. غم و خجالت از رسوایی عشق او را آزار میدهد و در عین حال، زیبایی معشوق به او شادی میبخشد. شاعر از عدم توجه معشوقش نگران است و میترسد که این عشق به زودی به پایان برسد. در نهایت، او آرزوی وصال معشوق را در دل دارد، اما احساس میکند که هیچگاه به آن نخواهد رسید.
هوش مصنوعی: من خود را آزاد و بیقید از عشق او نشان میدهم تا تلاش کنم که عشق من، از بینیازی او کم کند و به او اثر بگذارد.
هوش مصنوعی: مانند پرندهای که به زمین افتاده، عقل همچون دامگذاری است که تحت تسلط عشق قرار دارد و به آن تسلیم شده است.
هوش مصنوعی: شرم و ناراحتی معشوق از رسوایی موجب نشد که خوشحالیام از تماشای او فراموش شود.
هوش مصنوعی: دل پر از شکایت است و فرصتی برای یک کلمه گفتن نیست. بیقراریهای ناشی از وصال او، اضطراب را افزایش میدهد.
هوش مصنوعی: یار من به من تمایلی ندارد و من نگرانم که در نهایت زنجیر شوقی که به او دارم، به خاطر بینیازی او پاره شود.
هوش مصنوعی: در این بیت شاعر به تضاد بین آرزوهای انسانی و واقعیتهای غیر قابل دستیابی اشاره میکند. شخصی که آرزوی وصال و نزدیکی با معشوق را دارد، در نهایت متوجه میشود که این آرزوها دست نیافتنی هستند و او به دور از آنچه میخواهد، قرار دارد. این احساس ناکامی نشاندهنده فاصلهای است که میان آرزوها و حقیقت وجود دارد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای صبا برگرد امشب گرد سر تاپای او
صد هزاران سجده کن در عشق یک یک جای او
جان ما را زندهٔ جاوید گردانی به قطع
گر نسیمی آوری از زلف عنبرسای او
گر سر انگشت بی حرمت به زلف او بری
[...]
سیم اگر پیش سمن لافی زد از سیمای او
سر و باری گیست تا گوید که من، بالای او
بر سر آنست مه، کز آسمان یک شب فتد
با سری در محنت سودای او، در پای او
گیسوی ده پای او، هر تا کزو بار افکنی
[...]
آنکه میگردید رای آسمان بر رای او
خون گری ای آسمان بر رای ملک آرای او
آن سرافرازی که تا او بود در عالم نبود
هیچ مردی را به مردی دست برد رای او
ای دریغا سرو بالایی که چشم کس ندید
[...]
گر مرا صد سر بوَد هر یک پر از سودای او
چون سر زلفش بیفشانم به خاک پای او
چشم ما از گریه شد تاریک چون سازیم جاش
نیست جای چشم روشن خود که باشه جای او
با خیالش مردم چشمم نمیآید به چشم
[...]
بر جگر آبم نماند از آتش سودای او
خاک ره گشتم در این سودا که بوسم پای او
بستم از غیرت در دل را بروی غیر دوست
تا که خلوتخانه چشم دلم شد جای او
دارم از جنت فراغت با رخ جان پرورش
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.