گنجور

 
کمال خجندی
 

اگر مرا صد سر بود هر یک پر از سودای او

چون سر زلفش بیفشانم به خاک پای او

چشم ما از گریه شد تاریک چون سازیم جاش

نیست جای چشم روشن خود که باشه جای او

با خیالش مردم چشمم نمی آید به چشم

دیگری را چون توانم دید در مأواری او

در چمن ها زآن قد و بالا حکایت کرد سرو

هر کجا مرغیست عاشق گشت بر بالای او

خواست جان بوسی و رفت از خودلیش چون گفت لا

می چنین باید که جان مستی کند از لای او

گرچه عمری تلخ کامیها کشیدم از رقیب

گر بمیرد من بشیرینی پزم حلوای او

خاک پای تو به تاج سلطنت ندهد کمال

گرچه درویش است بنگر همت والای او