گنجور

 
مجذوب تبریزی

ساقی بیا که غنچه دل با تو وا شود

یا رب وجود فیض‌رسان بی‌بلا شود

بیگانگی مکن که به طرز سلوک ما

بیگانه آشناست اگر آشنا شود

رو از نگار آئینه‌رو منحرف مساز

آئینه رو‌برو چو شود خوش‌نما شود

آهن‌ربای سنگ‌دلان است ذکر خیر

این دانه گر به سنگ بکاری دعا شود

گفتی ز خط جام چه تحقیق کرده‌ای

اول همین که مست یقین بی‌ریا شود

هر روز آسمان پی تمهید دیگر است

تمهید روز حشر دگر تا چه‌ها شود

آب بقا محبت شاه ولایت است

این اعتقاد هر که ندارد فنا شود

امیدگاه ما در دولت‌سرای اوست

فیروز طالعی که در این در گدا شود

مجذوب‌وار از ته دل یا علی بگو

تا مطلبت حواله به لطف خدا شود

 
 
گنجدان — صندوقچهٔ شعر کهن روی آیفون و اندروید و وب
سنایی

هر کو به راه عاشقی اندر فنا شود

تا رنج وقت او همه اندر بلا شود

آری بدین مقام نیارد کسی رسید

تا همتش بریده ز هر دو سرا شود

راهیست بلعجب که درو چون قدم زنی

[...]

خاقانی

آمد بهار و بخت که عشرت فزا شود

از هر طرف هزار گل فتح وا شود

گلشن شود نشیمن سلطان نوبهار

چون بهر شاه تخت مرصع بنا شود

کان زر و جواهر بحر در و گهر

[...]

ناصر بخارایی

عشق که رخت صبر بسوزد بلا شود

گر آب چشم ما نبوَد تا چه‌ها شود

معشوق چون به ملک دو عالم نظر نکرد

سلطان به کوی عشق در آید گدا شود

دل بی وصال دوست نباشد، عجب مدار

[...]

کلیم

تا بخت بد زهمرهی ما جدا شود

خواهم که جاده در ره وصل اژدها شود

چشم گشایش از فلکم نیست زانکه بخت

در کار نفکند گرهی را که وا شود

با خویشتن بخاک، دلا حسرت وصال

[...]

طالب آملی

بگذار کز لبت لب ساغر جدا شود

یا از کفت کلاله ساقی رها شود

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه