گنجور

 
مجذوب تبریزی

از تماشای جمالت باغ رضوان ساختند

این خبر شد پهن عالم را گلستان ساختند

پیش ابروی کجت کردند طرح قبله راست

نسخه از روی خوشت بردند و قرآن ساختند

گرد راهت شد فلک کردند قدرش را بلند

خاک پایت شد زمین بردند و انسان ساختند

بارگاه عزتت را آسمان شد آستان

آستانت پاسبان می‌خواست کیوان ساختند

تا نباشد منکر روز قیامت هوش ما

سرو قدت را به صد تمکین خرامان ساختند

از سر جان بی‌سبب سر خواستن آسان نبود

لعل خندان تو را شیرین از جان ساختند

تا شود روشن به عالم حجت اقبال ما

ذره مهر تو را خورشید تابان ساختند

تا عیان گردد که انگشتر سلیمان از که داشت

بهر سلمان ابر را تخت سلیمان ساختند

پرتوافکن شمع رخسار تو شد بر نخل طور

تا چراغ نخل موسی را فروزان ساختند

سجده‌ها کردیم ما روزی که در سرکار دوست

خلعت مهر شمار انورایمان ساختند

وعده شد هر بیت را مجذوب بیتی از بهشت

در همان مجلس که حسّان را ثناخوان ساختند