گنجور

 
مجذوب تبریزی

پیش بتان مذمت خورشید و ماه کن

در گفت‌وگو به مشرب هر کس نگاه کن

با خلق جز به لطف و نرمی مرو به پیش

از دل به دل چو رشته تسبیح راه کن

رد و قبول دیر و حرم بخت و طالع است

با دوست باش و میکده را خانقاه کن

باری اگر نیافته شوق(ذوق) گریه را

در وقت خنده وضع جهان را نگاه کن

باشد به دامنی برسد دست کوتهت

خود را بر او فتاده تر از خاک راه کن

در دهر چشم مردمی از خار و خس مدار

رو خنده بر فسانه مردم گیاه کن

آن را که دل چو آینه یک‌روی و صاف نیست

رویش مبین تصور سنگ سیاه کن

همت جدا کند ز گدا پادشاه را

خود را به زور همت خود پادشاه کن

هرگز کسی نشسته به جایی نمی‌رسد

خواهی به منزلی برسی عزم راه کن

مجذوب چون معالمه حشر با علی‌ست

من ضامن تو تا بتوانی گناه کن

حیدر بگو و نامه اعمال خویش را

از هر دو رو چو کاغذ مشقی سیاه کن

 
 
 
خاقانی

یارب ز حال محنت خاقانی آگهی

در حال او به عین عنایت نگاه کن

یا روز بخت بی‌هنرش را سپید دار

یا خط عمر بی‌خطرش را سیاه کن

حکیم نزاری

ای دل حصارِ همّتِ مردان پناه کن

دنیا و دین به مرتبه تسلیمِ راه کن

تا طفلِ نفس خو کند از شیرِ حرص‌باز

پستانِ حرص و آز و هوا سر سیاه کن

آیینه است نفس و در او نقشِ آرزو

[...]

بابافغانی

ای دل ثنای وحدت ذات اله کن

بر حال خویش خیل ملک را گواه کن

از شرح دانه های در شاهوار عرش

کلک از عطارد و ورق از مهر و ماه کن

سوی بهشت آدم و آل عبا خرام

[...]

سلیم تهرانی

بگذر ز عقل و فیض محبت نگاه کن

بردار شمع را و تماشای ماه کن

نزدیک این خرابه شدن از برای چیست

از دور چون ستاره به دنیا نگاه کن

در آسیا لذیذ بود نان آسیا

[...]

شهریار

ای طلعت تو خنده به خورشید و ماه کن

زلف تو روز روشن مردم سیاه کن

خال تو آتشی است دل آفتاب‌سوز

خط تو سایه‌ای است سیه روی ماه کن

یعقوب‌ها ز هجر تو بیت‌الحزن‌نشین

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه