گنجور

 
سلیم تهرانی

بگذر ز عقل و فیض محبت نگاه کن

بردار شمع را و تماشای ماه کن

نزدیک این خرابه شدن از برای چیست

از دور چون ستاره به دنیا نگاه کن

در آسیا لذیذ بود نان آسیا

بر آسمان نظاره ی خورشید و ماه کن

خواهی اگر گزند نبینی ز روزگار

درویش! هرچه هست ترا، نذر شاه کن

بی ترک سر چو عشق میسر نمی شود

کنجی نشین و مشورتی با کلاه کن

هرگاه برهمن به خدا روی آورد

بت گوید از عتاب که بر من نگاه کن

رحمت، کرم به قدر گنه می کند سلیم

تا ممکن است، باده بنوش و گناه کن

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
خاقانی

یارب ز حال محنت خاقانی آگهی

در حال او به عین عنایت نگاه کن

یا روز بخت بی‌هنرش را سپید دار

یا خط عمر بی‌خطرش را سیاه کن

حکیم نزاری

ای دل حصارِ همّتِ مردان پناه کن

دنیا و دین به مرتبه تسلیمِ راه کن

تا طفلِ نفس خو کند از شیرِ حرص‌باز

پستانِ حرص و آز و هوا سر سیاه کن

آیینه است نفس و در او نقشِ آرزو

[...]

بابافغانی

ای دل ثنای وحدت ذات اله کن

بر حال خویش خیل ملک را گواه کن

از شرح دانه های در شاهوار عرش

کلک از عطارد و ورق از مهر و ماه کن

سوی بهشت آدم و آل عبا خرام

[...]

شهریار

ای طلعت تو خنده به خورشید و ماه کن

زلف تو روز روشن مردم سیاه کن

خال تو آتشی است دل آفتاب‌سوز

خط تو سایه‌ای است سیه روی ماه کن

یعقوب‌ها ز هجر تو بیت‌الحزن‌نشین

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه